پیرمغان


Project Description

حکایت پیر مغان

در سحرگاه یک سال نو, در زمان قبل از فجر صبحگاهی ندای برآمد که ای پیر , زمان دیدار تو با یگانه معبود فرارسیده است ,اینک آماده سفر باش.
پیر مغان که نعمت بر او تمام شده و در جوانی پیر ره و دل گشته بود, نفسش به شماره افتاد ,رو به مریدان که انتظار شنیدن آخرین پند در چشمانشان موج میزد کرد و فرمود: اکنون می خواهم راز راه راه از بیراهه برای شما فاش کنم تا رسالت خود را در این دنیا به پایان رسانم.
از شما می‌خواهم که با چشم دل ببینید و با گوش جان بشنوید که این عصاره پند است .
در ابتدا جهان به یکباره بر شما روشن می‌شود و شما شاهد جوی آبی هستید و چند پله که بالا می روند تا به سطحی هموار میرسید.
جوی آب همان کودکی شماست که با گذر از آن طراوت زندگی را احساس می کنید و از پله‌ها که همانا تجربه و دانستنیهایی است که زندگی بر سر راه شما قرار داده بالا می‌روید تا به سطح هموار یا همان بلوغ خود می‌رسید, در پیش رو پله هایی است که از آن پایین می‌آید و دوران نوجوانی را طی میکنید تا به جایی که از حرکت باز می مانید سپس راه های بسیاری مقابلتان ظاهر می‌شوند که برای ادامه باید یکی را برگزینید.
تجربه‌هایی که پشت سر گذاشته اید راه ها را نیمه روشن می کنند و با هر فکر تازه مسیر جدیدی در پیش رو میبینید.
هرراهی که بیشتر نظر شما را به خود جلب کند, روشن‌تر می‌شود و شما با اندیشه خود چراغی در راه برمی افروزید و مسیر شما آشکارتر میگردد.
سعادت از آن کسانی است که در انتخاب مسیر خود بر خدا توکل می کنند و از او یاری می جویند و خداوند از میان راه های بسیار انتهای راهی را برایشان آشکار می سازد و در طول مسیر رسالت شان را یادآور می شود که مبادا به بیراهه روند .
هنگامی که تصمیم میگیرد و قدم در راه می گذارید, مسیر کاملاً روشن می‌شود و مجسمه هایی که در آن قرار دارند جان گرفته و با شما و یکدیگر شروع به صحبت می‌کنند و هر یک در راه زندگی شما نقش ایفا میکنند. مانند این لحظه که شما در مسیر خود با من برخورد کردید و من با سخنانم رسالت خود را انجام می‌دهم و بعد با شما به درود می گویم , اما بدانید که دعای من تا پایان راه با شما خواهد بود.
آگاه باشید که تعداد محدودی در رسیدن به هدف یاری تان می کنند ,آن هم تا زمانی که مسیرشان با شما یکی باشد در کنارتان گام برمی‌دارند.
گروهی با حسادت و نفرت شما را به زمین می زنند و گروهی دست دوستی داده و شما را یاری می‌کنند ,تعدادی شما را مورد تمسخر قرار داده و تنها اندکی به شما آفرین می گویند.
این شما هستید که با توکل بر خدادل را قوی داشته و قدم هایتان رامستحکم بر می دارید چرا که این راه, مسیر زندگی شماست و باید که استوار باشید ,حال چه به دنبال کسی که بیرق در دست دارد و شمارا راهنماست و چه خود بیرق در دست داشته باشید.
سکوت کنید و دل به خدا بسپارید و بسیار سجده کنید و آگاه باشید خاکی که بر پیشانی و زانوانتان است, نشان لیاقتیست که شایسته نعمتهای پروردگار گردیده اید و بر شما ارزانی داشته است.
هوشیار باشید که بیراهه های بسیاری به راه شما می رسند و با بازگو کردن آرزوهای خود بر دیگران بیراهه ای از مسیر خود به راه آنان میزنید و مجسمه‌های افکار آنان به مسیر شما راه می یابند و گاه شما را به راه خود دعوت, و یا با غیبت و دروغ گویی به بیراهه می‌کشانند. هر چه باشد زمان راه بیشتر از عمر کوتاه دنیا نخواهد بود, پس زمانی برای بیراه رفتن نخواهید داشت .
از کسانی که درراه شما گام برمی‌دارند تنها بخواهید که برایتان دعا کنند ,خاصه دعای پدر و مادر که ندای ملکوتی دارد و چون نسیمی بهاری وعطراگین, در راه سفر برشما خواهد وزید وحافظ خواهد بود.
در آخر مسیر اگر وعده ی دیدار در ظلمات بود , تنها خدا برما رحم کند و چنانچه در فجر باشد ,شما را بشارت باد که فرشتگان بوسه می زنند و پروردگار شما را به نام فرا می‌خواند .
اکنون زمان فجر است و طنینی که در فضاست گویی نام مرا میخواند.
رنگ رخسار و آرامش که در پشت پلکهای پیر نهفته بود خبر از آسایشی ابدی می داد .
پیربا چشمانی بسته زیرلب دوستت دارم را زمزمه مینمود, آنگاه یکی از مریدان که گویی یادآور خاطره ای مبهوتش نموده بود نفس را فرو برد و به همراهان که آرزوی سفر با پیر را داشتند رو کرد و گفت :کلام آخر پیر حکایتی غریب دارد که اکنون زمان بازگو کردن آن فرارسیده است.
پیر مان حکایت مینمود که حق تعالی میفرمایند(( کدام یک از شما هستید که صدگوسفند داشته باشید و یکی از آنها رها شده و از گله دور گردد و شما آن ۹۹ گوسفند را رها نکنید و به دنبال آن گوسفند تک افتاده نروید ))
به یاد دارم که پیر ما حکایت تک وا فتاده ای را نقل می نمود از زمانی که درهر سو, ندای دوستت دارم نیازمندان, بهرطلب و آرزوهایشان رو به آسمان بلند بود تا هم همه شده و در هم پیچیدند.
آنگاه ندای از حق , فرمود دوستت دارم و چون دوباره و چند باره. همه نداسرداد

ند ,دگربار پاسخی از حق شنیدند. در گوشه ای تاریک ,تک افتاده ای دل شکسته ,با صدایی که عاشقی نحیفش نموده بود و تنها بر پروردگار آشکار بود, ندا سردار (( دوستت دارم )) .
از حق پاسخی عاشقانه طنین اندازگشت.
تک افتاده که عقل و دل را در گلو به زانو در آورده و تسلیم بغض نموده بود, زاری. والتماس و استغاثه کرد و با ندایی از سر بندگی, که ترس و امید را در خود نهفته داشت , گفت: دوستت دارم .
چندین پاسخ از باریتعالی نازل شد .
به ناگاه جهان در سکوت فرو رفت .
نهیبی که خبر از اتفاقی بزرگ می داد به گوش رسید, هنگامه ای از گردش کائنات پدید آمد و به امر پروردگار چهار عنصر از این عشق, بر هم تابیدند تا پاسخی به عشقی بزرگ داده شود.
باد با پیچشش, آب با موجهایش ,خاک با افتادگی و آتش با زبان های شعله هایش, سرمستی نمودند و به زبان آمدند که(( دوستت دارم ))
همنوا با هرکدام ,تک افتاده که سر مست و مدهوش عاشقی بود, پاسخی ملتمسانه داد ,تا کائنات ,غرق حیرت , در سکوت فرو رفت .
آخرین بغض آفرینش. لب گشود و دوستت دارم تک افتاده ,عاشقی را تثبیت نموده و در دم جان سپرد.
در آن حال بود که جهان روشن شد و مریدان می گریستند.
امروز مجسمه پیر مغان در مسیر هر که حضور یابد این راز را بر او فاش مینماید و دعای خیر خود را بدرقه راهش میسازد, چرا که موسیقی افلاک همواره حکایت افتاده را می نوازد و یادآور میگردد.

مشخصات مجسمه مريدان:

  • با گچ سفيد با پتينة فلزي
  • از مجموعة مينياتورهاي مدرن
  • ابعاد cm 5/28 * 5/11 * 20
  • نشان دهندة ايستادن سه مينياتور در كنار هم به رسم نقاشي صفوي البته با آناليز در سبك مينياتور مدرن مي‌باشد.
  • فرد سمت راستي و چپي در پشت سر فرد وسط مي‌باشد.
  • با نوع دستارهاي متفاوت كه نشان دهنده رتبه آنها مي‌باشد.